کارمند دانشگاه هنر - سیروس کریمی پور

وبلاگ کارمند دانشگاه هنر - سیروس کریمی پور, وبلاگی جهت اطلاع رسانی در باره وضعیت کارکنان دانشگاه هنر می باشد واگر انتقادی هم می شود, این انتقاد در جهت بهبود وضعیت کارکنان دانشگاه می باشد وخدای ناکرده قصد توهین به هیچکس را ندارم

گاوبندی

حکایت ما قلندران بی مزد و مواجب در سرزمین عجائب

در سرزمین عجائب شرکتی بود بنام شرکت خدمات رسانی مسافر که داراری یک دستگاه اتوبوس عهد عتیق،با کلی کارمند و رئیس و ... و از قضای روزگار همیشه رئیسی که برای این شرکت انتخاب می کردند از شرکتهای رقیب بود و کارکنان شرکت همیشه در حسرت بودند که چرا از شرکتیان یک نفر بعنوان رئیس انتخاب نمی شود.تعدادی از شرکتیان همیشه ادعا داشتند که چرا ما نبایستی، مسئولیت داشته باشیم و بقیه ماجرا...

                                                       متفکرگریهسوال

القصه - بعد مدتهای مدیدی از این احوالات که در شرکت خدمات رسانی مسافر می گذشت، روز از روزها کلاغهای خبرچین خبر اوردند:دلقکابله

ای بیخبران....

                                     ای گنه کاران...                     ای ....

از خواب خرگوشی بلند شوید......

                                                   از چه نشته اید؟              

         چرا عینک آفتابی زده اید؟   عینک           چرا شلوار جین کوتاه پوشیده اید؟کلافه

چرا آستین کوتاه نپوشیده اید؟قلب

از خواب خرگوشی بیدار شوید که دری به تخته خورده ورئیس کل شرکتهای خدماتی مسافربری از بین دانایان شرکت خودتان یکی را به ریاست و سرپرستی شرکت انتخاب کرده واز این به بعد نه تنها شرکت تان گلستان که دنیا برای شما به مانند آتش برای ابراهیم(ع) گلستان شد، دنیا هم برای شما گلستان خواهد شد.

( زهی خیال باطل)نگرانآخ آخ سرم... چی شد؟

همه ی کارکنان شاد و خوشحال و خندان....

گل می گفتند و گل می شنیدندخوشمزه و از خوشبختی ایی که دامنگیرشان شده حرف می زدند.

رئیس جدید شرکت خدماتی مسافر با سلام وصلوات بر صندلی ریاست جلوس فرمودند و اولین دستوری که صادر کردند این بود که افراد خارج از شرکت حق داشتن پست و مقام در شرکت را ندارند و دو نفر از اطرافیان خود را در پست های حساسی از قبیل اداره درآمد و مخارج و اداره کنترل برنامه ریزی منصوب کردند. صدای به به و چه چه از اطراف و اکناف شرکت بلند شد که دیگر بهتر از این نمی شود.خندهماچ

در ابتدای قصه خدمت شما عارض شدم که این شرکت دارای یک دستگاه اتوبوس بود و رئیس جدید برای این اتوبوس یکی از اعضای بلندپایه شرکت را به عنوان راننده متعهد و مخلص، به رانندگی این اتوبوس گماشت.

در چند ماه اول از ریاست جدید، شرکت هیچ مشگلی نداشت و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفتچشمکنیشخند. تا اینکه روزی از روزها راننده با سابقه اتوبوس شرکت تصمیم گرفت، درآمد شرکت که از کارکردن با اتوبوس بدست می آمد را بدون توجه به نظر و رای مدیر درآمد و مخارج و مدیر کنترل رنامه ریزی، خرج کند و دست مزد همه ی شرکتیان را بدون توجه مسئولیت های افراد شرکت و آنطوری که دلش می خواهد پرداخت کند.یولساکت البته ناگفته نماند که راننده اتوبوس از چند ماه قبل همین کار را می کرد ولی از آنجائیکه پا روی دم این دوتا نگذاشته بود، صدای این دونفر هم در نمی آمد و حرفی هم نمی زدند و اعتراضی نمی کردند و انگار نه انگار که این تصمیم راننده اتوبوس به ضرر دیگر همکارانشان می باشد ولی همینکه راننده اتوبوس گفت که شما دو نفر هم بایستی مانند سایر شرکتیان اول صبح سرکار خود حاضر شوید و مانند همه آخر وقت کار خود را تعطیل کنید، صدای وارئیسا و وا... این دو نفر گوش فلک را کر کرد ونامه عزل راننده اتوبوس را برای رئیس شرکت فاکس کرده و از قول همه ی شرکتیان اظهار ندامت که چه اشتباهی کردیم که این راننده را مشغول به کار کردیمسبزعصبانی.

راننده اتوبوس می گفت که از بام تا شام من دارم جون میکنم و هرچه درآمد شرکت داره از سر کارکردن منه، اون وقت شما دوتا قلچماق میخوان پول مفت بگیرین و کار هم نکنین. پدرتان را در می آرم. میدم به درختهای آسیای صغیر به چهار میختان بکشن، تا بفهمید یه من ماس چه قد کره داره؟

بابا واسه خودش لاتی این راننده اتوبوس. بزن بهادریه که لنگه نداره. مگه میشه با این راننده اتوبوس در اوفتاد؟ الکی که نیست؟ این همه سابقه داره. تو کل شرکتهای مسافری می شناسنش.گاوچران

خلاصه این شاخ و شونه کشیدنها ادامه پیدا کرد و هیچکدام هم حریف همدیگه نشدند و این وسط کارمندهای فلک زده شرکت که نه سر پیاز بودن و نه ته پیاز، ضرر کردن و حسابی هم ضرر کردن. چرا که راننده اتوبوس درطی این مدت کمتر کار می کرد و درآمد شرکت افت پیدا کرده بود و هرچه هم که در می آورد برای سفرهای خارجی و داخلی اعضای بلندپایه شرکت خرج می شد و....بای بایقهقهه

بعد از مدتی که آبها از آسیاب افتاد و سروصداها خوابید تازه شرکتیان متوجه شدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته و تا بی......(توخودبخوان حدیث مفصل ازاین مجمل)

بعله و صد بعله که همه ی اینها گاو بندی بوده و هیچ اختلافی بینشان نبوده و همه ی این کارها بخاطر این بوده که کارکنان شرکت از صبح تا شام برای شرکت جون بکنند و سود شرکت برای اقایان باشه و هرکی هم حرفی بزنه سرش بالای اتوبوس عهد عتیقه و دست وپاش زیر چرخهای اتوبوسخندهقهقههزباننیشخند

  
نویسنده : سیروس کریمی پور ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸
تگ ها : گاوبندی